ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )
153
معجم البلدان ( فارسى )
سكنى داد و سپس به « حديثه » آمد كه ديهى بود با دو « بيعه » . گويند نخست « هرثمه » به اين شهر فرود آمد و آن را نوسازى كرد و پيش از موصل بنيان نهاد و آنگاه بدين نام خوانده شد كه ابن رفيل « 1 » مالك بزرگ رودخانهء « بادوريا » فرماندار آنجا گرديد و اين به روزگار حجاج بن يوسف بود . پس به مردم سخت گرفت در ميان ايشان گروهى از مردم حديث انبار بودند . پس مسجد در آنجا ساختند و شهر را حديثه ناميدند . گروهى بدين حديثه نسبت دارند . از ايشان است : بو الحسن على پسر عبد الرحمن پسر محمد پسر بابويه سمنگانى « 2 » فقيه ، ساكن اصفهان كه در همانجا نيز در گذشت . بو الفضل مقدسى گويد : از بو المظفر ابيوردى شنيدم كه مىگفت از او شنيدم : ما از مردم حديثهء موصل هستيم پسر هرگاه از او روايت مىكرد او را با اين نسبت مىخواند . من ( ياقوت ) گويم : « سمنگان » شهرى از كارگزارى طخارستان پشت بلخ مىباشد . حديثهء فرات « 3 » [ ح ث ف ] كه آن را « حديثهء نوره » نيز گويند كه در چند فرسنگى انبار مىباشد و در آنجا دژى استوار در ميان فرات است كه آب گرداگرد آن را فرا گرفته . احمد بن يحيى پسر جابر ( بلاذرى ) گويد : عمار ياسر به روزگارى كه فرماندارى كوفه را از سوى عمر خطاب مىداشت سپاهى بدان سرزمين گسيل داشت تا بر فرات بالا چيره شود و بو مرلاج تميمى را به سردارى ايشان گمارد . پس آنجا را بگشود و اوست كه نوسازى حديثهء فرات را انجام داد و فرزندان او در « هيت » هستند . بو سعد سمعانى گويد : مردم « حديثه » نصيرى مذهب هستند . و از پير خود بو البركات عمر پسر ابراهيم علوى يزيدى نحوى نگارنده « شرح لمع » حكايت كرد كه من هنگام بازگشت شام بر حديثه گذشتم و چون بدانجا در آمدم نامم را از من پرسيدند . من گفتم : عمر ! اگر آشنايى در آنجا نبود نزديك بود مرا بكشند ولى او به ايشان فهماند كه من علوى هستم . گروهى بدانجا نسبت دارند مانند : 1 - سويد پسر سعيد پسر سهل پسر شهريار بو محمد هروى حدثانى « 4 » . بو بكر خطيب گويد : او در « حديثه » ( حديثة النور ) مىزيست كه در يك فرسنگى انبار است . پس بدانجا نسبت يافت . او از مالك بن انس و از سفيان بن عيينه و از ابراهيم پسر سعد و از حفص پسر ميسره و از على پسر مسهر و از شريك پسر عبد الله قاضى و از يحيى پسر زكريا پسر بو زايده و جز ايشان برشنود . يعقوب پسر شيبه و محمد پسر [ 224 ] عبد الله پسر مطير و سلم پسر حجاج در « صحيح » خود ، و ابو ازهر پسر ازهر پسر ابراهيم پسر هانى نيشابورى ، و بو زرعه رازى و بو حاتم رازى از وى روايت دارند . بخارى مىگويد : در كار او شك است ، او كور بود و به او چيزهائى كه در حديث نيست املاء مىكردند . سعد پسر عمر برذعى گويد : بو زرعه را ديدم كه از اين مرد بدگوئى مىكرد و مىگفت چيزهائى از او ديدم كه خوشايند من نبود . چون از او پرسيدند چه ديدى ؟ گفت : هنگامى كه از مصر آمدم بر جايگاه او گذشتم و نزد او ماندم و به او گفتم : من حديثهايى از وهب از ضمام دارم كه تو ندارى . او گفت : با من بگو : پس من كتابها را بيرون آوردم تا مذاكره كنم . پس هر چه من مىگفتم او مىگفت اين را ضمام براى ما گفته است . او حديث « زرغبّا تردد حبّا » را مزورانه از جرير بن عثمان و ابن مكرم و عبد الله بن عمر نقل مىكرد . من گفتم : ابو محمد اين حديث را از اين سه تن نشنيده است . او خشمگين شد . من از بو زرعه پرسيدم : بنا بر اين حال اين مرد چگونه است ؟ او در پاسخ گفت : نوشتههايش درست است و من از روى آنها مىنويسم ليكن حديثهائى كه از بر مىگويد قابل اعتماد نيست . او در شوال 240 در سن صد سالگى و نابينايى درگذشت . 2 - سعيد پسر عبد الله حدثانى « 5 » بو عثمان . او از سويد پسر سعيد حديثى حديث گويد . بو بكر شافعى و احمد پسر محمد ابزون از
--> ( 1 ) . رفيل نام « مه آذر » از درباريان بزرگ آخرين پادشاه ساسانى و مالكان بزرگ بادوريا ( چ ع : 1 : 460 : 12 ) است ، كه به دست سعد وقاص اسير و به مدينه فرستاده شد ، تا به دست عمر خطاب مسلمانى پذيرفت و رفيل لقب گرفت و همهء امتيازهاى طبقاتى اقتصاد فئودالى را براى خود و فرزندانش نگاه داشت و دودمانش تا سدهء پنجم هجرى در حكومت عربى بغداد مقامات بالاى وزارتى را در دست داشتند . اعضاى اين خاندان ، يكى از گروههاى ايرانى بودند ، كه اسلام را به صورت توحيد اشراقى بر آمده از دو كنفرانس سدهء سوم و چهارم ميلادى با خرسندى پذيرا شده بودند ، نه به صورت سلفى كه عمر با زور به ايران وارد مىكرد ن . ك : چ ع : 4 : 839 : 16 و مقالهء خاندانهاى بزرگ ايران ساسانى در سدههاى آغازين چيرگى عرب ، مندرج در مجموعهء « ارج نامهء ايرج » ص 743 - 754 . ( 2 ) . ش . ش : 1981 شافعى اشعرى 452 ، از انساب : 310 ، طبقات سبكى 7 : 226 ، تحبير 1 : 151 . ( 3 ) . تقويم بو الفدا - آيتى ص 323 ، ن . ك : لسترنج ص 70 . ( 4 ) . ش . ش : 1274 نقل از انساب : 159 ، ميزان الاعتدال 2 : 248 ، تهذيب التهذيب 4 : 272 ، مجروحين 1 : 352 ، تاريخ بغداد 9 : 228 ، لباب 1 : 348 ، لسان الميزان 7 : 240 ، تقريب التهذيب 1 : 340 . ( 5 ) . ش . ش : 1193 نقل از انساب 159 ، تاريخ بغداد ، چ 9 : 104 .